عسلعسل، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

◕ ‿ ◕ ♥ فندق کوچــولوی خونمـــــون ♥ ◕ ‿ ◕

خیلی خیلی ناراحتم

سلام به همه ی دوستای گلم. اول از همه آرزوی سلامتی واسه همه ی نی نی های دنیا عسلم دوباره مریض شده دوباره سرما خورده و حالش خوب نیست. چهار شنبه شب موقع لالا عسل یهویی تب و لرز شدیدی گرفت همراه با دل درد. با دارو و شربت خوابوندمش و تبش یکم پایین اومد. ولی صبح با حالت تهوع عسل که خودشم از این حالش میترسید بیدار شدیم. پنج شنبه هم که خونه ی خاله معصومه برا افطار دعوت بودیم. ما عسل رو زودی بردیم بیمارستان گفتیم شاید بستریش کنن چون واقعا حالش خیلی وخیم بود. ولی متاسفانه دکتر رفته بود و بردیمش پیش یه دکتر دیگه دوباره با همون دارو های تکراری  و یه آمپول رفتیم خونه ی خاله جون. تو راه همش گریه میکردم. خیلی دلم برا عسل می سوخت طفلک...
3 مرداد 1392

تولد بابا

این پست مخصوص همسرم هستش     عشقم عمرم نفسم مهربونم سلــــــــــــام تولدت مبارک همسر مهربونم از اینکه همیشه در کنارم هستی از اینکه با بچگیهام بچگی میکنی از اینکه همیشه و در همه حال کنارمی از اینکه تو شادیهام باهام شاد بودی و تو غمهام بیشتر از من ناراحت بودی دورت بگردم من همسر گلم اعتراف میکنم که همیشه مهربونتر از من بودی اعتراف میکنم که همیشه عاقلتر از من بودی اعتراف میکنم که عاشقترین تویی اعتراف میکنم که بهترین همسر دنیایی اعتراف میکنم که بهترین پدر دنیایی عاشقتم و می پرستمت. خدای روی زمینمی و بیشتر از هر کسی برام ارزش داری. مهم این نیست که همه ی آدمیان از عشق ما با خبر باشن همین که خو...
30 تير 1392

نتیجه ی مهمونی

سلام به همه ی دوستای گل خودم روز پنجشنبه صبح ساعت 10 من با بابایی رفتم خونه ی مامان جون ولی عسل رو گذاشتم پیش مامانی و بابا خیلی دلتنگ عسل بودم همه دعوام کردن که چرا عسل رو نیاوردی خب دیگه خلاصه شب عسل خانم به همراه بابا و مامانی وبابایی اومدن خونه ی مامان جون اول محکم گرفتمش بغلم و چلوندمش و حسابی بوس بارونش کردم مامانی میگفت که عسل خانم قشنگ بازی کرده و غذاشو خورده الهی من فدای دختر گلم بشم بعد افطار عسل خانم شروع کرد به رقصیدن اونم چه رقصی بلا اولش بابا کرم رقصید و بعدش آذری و عربی خیلی هم ناز میرقصید خلاصه اون شب خیلی خوش گذشت و عالی بود. ...
30 تير 1392

پادشاهم کجایی؟

سلام به همه ی دوستای گل خودم خوبیــــــــــــــن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ امشب عسل من رفته مهمونی منم با بابا تنهاییم.   با مامانی و بابایی  رفته خونه ی یکی از دوستای خانوادگیشون. الانم زنگ زدم به مامانی گفت که مثل یه خانم نشسته و داره بازی میکنه.  فدات بشم دختر گلم. موقع افطارم میگه مامان ببین من دست و پام کوچولو هستش پس شما بهم غذا بده بعدش بابایی بهش طالبی داره میده فندقی هم برگشته میگه بابایی من روزم بابایی هم میگه منم شبم فردا هم که مهمونیه بابابزرگه و امیدوارم که به عسلم خوش بگذره. دوستتون دارم هزارتا باییییییییی ...
26 تير 1392

خدارو شکر

سلام به همه ی گلای خودم خدارو شکر که حال دخمل مامان خوبه و سر حال شده. دیشبم با بابایی رفتیم پارک تا عسل خانم ما بازی کنه و یکم حال و هواش عوض بشه دست بابایی هم درد نکنه. خداییش خیلی زحمت مارو میکشه. یه خبر خوبم دارم اینه که 30 تیر تولد بابایی هستش و 5 مرداد هم که تولد پادشاه قلب منو بابا عسل خانم ناز هستش.  5 شنبه هم برا افطار همه مهمون بابا بزرگ و مامان بزرگ  من هستیم و خیلی خوشحالم. امید وارم که همه ی دوستای گلم هم همیشه و در هم حال خوب و خوش باشن.         ...
25 تير 1392

سرما خوردگی

سلا به همه عسلم چند روزه که حسابی سرما خورده و همش ناله میکنه.    تب خیلی شدیدی هم داره. دو بار بردمش دکتر امروز اونم الان یکم بهتر شده. الهی من فداش بشم بخدا دو شب اصلا نخوابید و تا حالاشم 4تا آمپول زده. الهی من دورت بگردم نفسم. مواظب نی نی هاتون باشین تروخدا. دکتر گفت ویروسیه. انقدر بی حال بودی که نتونستم ازت یه عکس بگیرم. الهی بلا ازت دور باشه دختر گلم.   ...
24 تير 1392

پام اوف شده

چند روز پیش خانمی موقع نشستن بد نشست و پاش یهویی نمی دونم کجا خورد که اینجوری شد.          الهی من فدات بشم.  بعدش اسرار کردی که مثل دست دایی جون باید پانسمانش کنی.             ای شیطون بلا فقط هم گریه میکردی      اونم اینجوری            الهی چشم بد ازت دور باشه دخترم. قراره بابا جون آخر این هفته یه قربونی بکشه که بلا ازمون دور بشه.   ...
24 تير 1392

یه اتفاق خیلی بد

سلام به همه ی دوستای گلم امیدوارم که حال همتون خوب خوب باشه و بدور از هر بلایی ما به اسرار خانواده سه شنبه 4/18 اومدیم تبریز و بی خبر از همه چی. فقط اینو میدونستم که یه چیزی شده و من بی خبرم. خلاصه با عسل سوار اتوبوس شدیم و اومدیم تبریز درست جلو در خونه ی مامانم خواهرم برگشت بهم گفت یه چیزی شده بگم ؟ بعد یهویی برگشت گفت داداشی با دوچرخه خورده زمین و دستش شکسته. بخدا دنیا رو سرم خراب شد. طفلکی دستش از دوجا شکسته و عمل جراحی کردن و تو دستش پلاتین گذاشتن. خیلی شوکه شده بودم نمیدونستم چی بگم. خلاصه خدارو شکر که سرش زمین نخورده بود. چون همه عالمو آدم میدونن که نفسم به نفسش بنده. خیلی بهش وابستم بیش از حد. امیدوارم...
24 تير 1392